<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دست نوشته های یک درد گرفته</title>
<link>http://delshodeh.blogfa.com/</link>
<description>از درد سخن گفتن و از درد شنيدن    _      با مردم بي درد نداني كه چه دردی است!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 13 Dec 2009 12:40:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>یافتن ایمان در بزرگترین بزنگاه</title>
<link>http://delshodeh.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;سه ماه شد که پستی نداشتم و نگذاشتم.آخرین آن برمی گشت به کوچ ناگهانی یک روح عزیز که باور آن کوچ در آن زمان و برهه کاری سخت و جانفرسا بود و حال که دوباره این کلمات روی صفحه الکترونیک در حال متولد شدن هستند استاد آن روح عزیز(فرامرز پایور) هم به سمت بی نهایت رهسپار شده اما من دیگر قصد عزا نامه نوشتن ندارم که رویدادهایی دیگر برآنم داشته تا شوق نوشتن دوباره جانی تازه به سرانگشتانم دهد و این حروف را به رقص آورد...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;حال بزنگاهی است...یک نقطه دیگر چنان که قدر بدانم به عطف می رسد...تا آنجا که ذهنم یاری می دهد همیشه و همواره شیفته تجربه کردن شرایط و موقعیتهای جدید و بکر و پختن و گداختن و سوختن در آن وضعیت هایی چونان عمیق و یکه و ژرف و بسیط بوده ام که اگر بعدها مشکلها می افتاد نمی هراسیدم٫می رفتم و می رفتم تا لب هیچ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;و حال ویژه ترین این بزنگاهها به روی وجودم نمایانده شده...فرصتی خاص و مخصوص برای یافتن و بدست آوردن و فرا رفتن و فرو رفتن...سفری برای جستن نادیده ها که شاید ماهها به طول انجامد اما ایمان و باوری به یقین دارم که انجام و پایانش شادکامی و شادخواری و عشقی است که حال بزرگتر و معظم تر رخ می نمایاند و مرا به بی نیازی از ارباب پست این دنیا خواهد رساند... ایمانی دارم به خویشتنم که هیچ گاه و هیچ وقت ردی از آن هم ندیده بودم...حال ایمانی دارم!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Dec 2009 12:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=delshodeh&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>delshodeh</dc:creator>
<guid>http://delshodeh.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قاصدکی نشکفته پرید... </title>
<link>http://delshodeh.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;زیاد عادت ندارم و مورد پسندم هم نیست که یادواره اشخاصی که به تازگی به دیار نیستی و چه می دونم باقی کوچ می کنند را کتبا و شفاها برگزار کنم اما نامهایی هستند که به ترک عادت٬ دعوتت می کنند.&lt;/FONT&gt; &lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;مثل مردی که شبهای تار بیدلی ات با صدای سنتورش در آستان جانان و &lt;FONT color=#ff0000&gt;قاصدک&lt;/FONT&gt; و سه تارش در سر عشق و آهنگهایش در دود عود و جان عشاق و بیداد و نوا (مرکب خوانی) چه آسان به آرامشی عجیب و خوابی طلایی می رسید.به وقت مصاحبه با رادیو خود را طلبه اول راه و گیج و کم استعداد خواند٬ خود را کوچک کرد اما عجیب٬ بزرگ و بزرگتر شد...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;قاصدکی از باغمان آرام٬ آرام و چه زود٬ پر کشید٬اوج گرفت و رفت تا برای پدرانش عطار و خیام ٬ خبرهایی نه چندان خوش از دیارشان ببرد...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 261px; HEIGHT: 258px&quot; height=367 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://chahar-mezrab.persiangig.com/image/003/meshkatian1.gif&quot; width=295 align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 294px; HEIGHT: 245px&quot; height=188 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://tahrirblog.persiangig.com/Meshkatian/yaran-ra-che-shod.png&quot; width=400 align=baseline border=0&gt;  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Sep 2009 08:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=delshodeh&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>delshodeh</dc:creator>
<guid>http://delshodeh.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دشواری باور</title>
<link>http://delshodeh.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;بر سر آنم که گر ز دست برآید                       زنم دست به کاری که غصه سر آید&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;همه می گویندم باور کن چه کنم که دست باورم را بریده اند که به قول یارو دوره دوره نامردیه نزنی خوردی!منم دارم میرم بزنم که دیگه نخورم که تا به الانه کتک خورم ملس بوده حسابی.حتی از تو به قول خودت تنها رفیق!...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Sep 2009 14:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=delshodeh&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>delshodeh</dc:creator>
<guid>http://delshodeh.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اجراهای ویژه ارکستر سمفونی مردگان</title>
<link>http://delshodeh.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;تمام شد.اجرای سمفونی مردگان در کوچه های بی انتهای درونم را می گویم. تک تک این مردگان تا که هستم در بیابانهای یخزده ذهنم اجراهای ویژه دارند...&lt;/FONT&gt; &lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;اورهان  خود را در شورآبی (ناخواسته البته)حلق آویز کرد.ناخواسته چون هنوز هم بعد از نیست شدن‌ همه افراد خانوار آرزوها داشت٬طفلک : مغازه نبش کاروانسرای آجیل فروشها را هم به باقی مایملک الحاق کند و رو طاقش بگوید بنویسند و بزرگ بزنند:آجیل اورهان اورخانی!اما تمامی آرمانها و رویاهایش در همان آب شورابی یخ زد و مثل خودش مرد همانطور که یوسف را با دست خودش کشت و در آن برهوت خاک کرد غافل از آنکه باد تنها شاهد عینی ماجرا دست از سرش برنخواهد داشت : برادر کش...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;آیدا دخترک رماتیسمی با درد می ساخت و می سوخت و سوخت اما نه با درد رماتیسم.شعله ها شعله های آتش سبعیت آبادانی و تعصب پدر کوردل بودند که سوختندش مادر سهراب مادر مرده را...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;مادر عاشق آیدین٬ متنفر از اورهان نه بعد از خوراندن مغز چلچله به آیدین برای دیوانه کردنش که حتی از زمانی که اورهان خرس گنده هیکل باباش را به نجاست می کشاند.مادر! عشقت کار داد دست آیدین آخر سر!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;پدر عاشق ایاز پاسبان٬ترسو٬دهان بین٬بی اراده و در عین حال ظالم و متشرع.همو که در سوزاندن کتابهای آیدین روح شیطان را می دید که می سوزد.از همان روز لعنتی همه چی شروع شد:مادر گفت.سالها بعد...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;سورمه دختر ارمن اینبار مثل همیشه آنقدرها نماند که مردن فرهادش را ببیند خود زودتر رفت تا فرهادش را مجنون کند و او را آواره بیابانهای برفی و شوره زار شورابی کند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;آیدین: پسرک لاغر چشم تاتاری دیروز٬سوجی دیوانه حالا.کاش شانه ام بود که به هنگام بی وزنی جلوی زیرزمینی که تمام زندگیت در آن نامردانه به گرمای نادانی می سوخت تکیه گاهت باشم.شاعر عاشق! شعرهات یادت رفت در اون چند سال آخر که تخمه پسته ها را با ضرر می فروختی و گردوی کرمو می خریدی که اهل حساب زمین نبودی و خود باورت نبود.آتیه محتومت سرنوشت تلخ استاد و مرادت ناصر دلخون بود و باورت نشد.گذاشتی تا بلاها سرت آوردند و آن پسر که باد غروری در سرداشت که پدر گاهی٬ بدجور هوس می کرد  بشکندش٬ جلو پای اورهان نابکار زانو بزند و ملتمسانه ضجه بزند:زنجیرم نکن اورهان!و اورهان هم یکی به چپ و یکی به راست...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;عباس!آفریننده همه این همه...سرمان هنوز در بیابانهای برفی بی پایان عقب آیدینت ببخشید آیدینمان می گردد.چه می دانیم شاید توانستی در جنگلهای یخزده برلین پیداش کنی!فقط روزی٬روزگاری دیدی اش پیغام ما را هم برسان:&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;خرابی از حد گذشته اخوی!بار وبنه را باید بست...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 16 Aug 2009 17:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=delshodeh&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>delshodeh</dc:creator>
<guid>http://delshodeh.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چشمها و سرمای این روزهای داغ</title>
<link>http://delshodeh.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>چند روزیه سرم با خوندن کتاب سمفونی مردگان &lt;A href=&quot;http://maroufi.malakut.org/&quot; target=_blank&gt;عباس معروفی&lt;/A&gt; گرم است. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 213px; HEIGHT: 209px&quot; height=480 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i2.tinypic.com/ou9lig.jpg&quot; width=410 align=baseline border=0&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 201px; HEIGHT: 210px&quot; height=250 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://asar.name/uploaded_images/maroufi4-703380.jpg&quot; width=258 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;عباس معروفی رو یکبار در VOA که داشت به طور زنده از برلین صحبت میکرد دیده بودم و از نوع رفتار و صحبت کردنش خوشم آمده بود تا اینکه این کتاب از عزیزی به دستم رسید و شروع کردم به غواصی در صفحات٬ جملات٬کلمات و سر و کله زدن با اورهان و آیدین و آیدا و یوسف و جابر و مادر و آگاهانه فضولی کردن تو زندگی خصوصیشون.تنها در عالم رمان است که آدمها بی پرده و رک از خصوصی ترین مسائل و احساسات زندگیشان سخن می گویند و محافظه کاری را کنار می گذارند هر چند که ممکن است این عالم واقعی نباشد که در غالب موارد هم چنین است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;هر چند این روزها گرمای هوا تا مغز استخوان را هم آب می کند اما سرمای بی سابقه ای در مناسبات آدمها در جامعه و نوعی احساس شکست و سرخوردگی خصوصا در میان افرادی از جامعه که بیشتر دغدغه دارند و اهل فکرند می بینم.خواندن این کتاب و اتمسفر سیاه و سردی که در یک زمستان برفی بی سابقه در سردترین شهر ایران،اردبیل می گذرد این سرمای چیره بر روانم را قدرت و توان مضاعفی بخشید.لحن کلام که در آن راوی مدام از دانای کل به یکی از شخصیتهای کتاب (اورهان) شناور است خاصیت عجیبی به پرداخت قصه و آدمهای آن داده که خود من کمتر شاهد این نوع روایت بوده ام.حکایت نابود شدن تدریجی یک خانواده و روابط پیچیده دو برادر با هم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;یک جمله از کتاب در توصیف اعتصاب کارگران کارخانه در جریان حمله روسها به شمال ایران در شهریور 20 :چشمهایی که ته کاسه،کوچک و تنگ افتاده بودند...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;نمی دانم چرا این روزها همه چشمها را این ریختی می بینم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 11 Aug 2009 18:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=delshodeh&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>delshodeh</dc:creator>
<guid>http://delshodeh.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نگاه تند بامداد </title>
<link>http://delshodeh.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>روز جمعه دوم مرداد ماه نه سالی می شد که بامداد به وقت دمیدن جان و طراوتی را که می باید می داشت نداشت دیگر٬چونکه یگانه جلوه اش را حال زیر خاکی سرد در وطن٬بی جان می دید.او که حال به دقت نظاره گر حال و روز تیره مان است و دردمندانه فریاد می کشد:&lt;STRONG&gt;من درد مشترکم مرا فریاد کن&lt;/STRONG&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=350 alt=&quot;بامداد این شب تیره را می نگرد...&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.turkmensahramedia.com/fa_farhangi/images/shamluL.jpg&quot; width=262 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;باری تصمیم گرفتم به پاس این ۹ سال خاموشی(البته فیزیولوژیکی) به مزارش رفته شاید خرده آرامشی بیابم و چندی با دوستانی ناشناخته همدردی کنم.به محض ورود، صحنه سربازانی که در حیاط می چرخیدند و اتومبیل سبز و سفیدی که نگاهبان امنیت محیط بود مرا به این اندیشه انداخت که این آرامش مفت و ارزان به دست نخواهد آمد.جوان معلولی با تمام ناتوانی اش در ادای کلمات٬حلقوم رساترین فریادها شده بود و بزرگان جمع، نگران از اینکه مبادا که بزرگداشت بزرگترین زبان معاصر به مجلس عزا و خشونت بیانجامد.فلذا عده ای کتاب بر دست و از رو یادی از بامداد همیشه کردند و نیم ساعت اولتیماتوم گرفته شده از مراجع حافظ امنیت به تندی خاتمه یافت و مردمان ناکام به سمت در خروجی راهنمایی شدند...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;یکی زیر لب می خواند:در سر کوچه ماموران خنگ به مزدوری،با لحن خشک و زبان دستوری...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#0099ff&gt;در ادامه مطلب عکسهایی از مراسم یادمان بامداد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;به علت کیفیت بالا عکسها یه کم دیر لود میشه خصوصا اگه از اینترنت دایل آپ استفاده کنید. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 27 Jul 2009 16:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=delshodeh&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>delshodeh</dc:creator>
<guid>http://delshodeh.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مردگان این سال</title>
<link>http://delshodeh.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 500px; HEIGHT: 323px&quot; height=403 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/c/c6/Grave_of_Neda.jpg/450px-Grave_of_Neda.jpg&quot; width=450 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;در خلوت ِ روشن با تو گريسته‌ام&lt;BR&gt;برای خاطر زندگان&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;و در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرودها را&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;زیرا که &lt;STRONG&gt;مردگان این سال &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;عاشقترین زندگان بودند...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 27 Jun 2009 08:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=delshodeh&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>delshodeh</dc:creator>
<guid>http://delshodeh.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نمی دانم ها</title>
<link>http://delshodeh.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>سه روز پیش صبح ساعت 6/30 صبح از خواب گران وشیرینی که علتش به اغما رفتن در ساعت 3 جهت خواندن دروس احتکار شده 6 ماه اخیر برای امتحان فردا بود برخاستم.در آن لحظات 21 ساله شده بودم.21 سال پیش حول و حوش همان ساعت(به گواه مادرم) پا به این دنیا (البته از سر) گذاشته بودم و حال میباید احساس خوبی داشته از همگان و جهانیان به دلیل این اتفاق مبارک و فرخنده(!) انتظار کف و سوت و هورا و ادای جمله معروف زنده باد برای صد سال آینده را داشته باشم!اما بدبختانه یا خوشبختانه این اتفاق جز از سوی معدودی رخ نداد. 
&lt;P&gt;خوشبختانه اش ازین جهت که دوستان و بستگان بسته به جان شیرین نه به زحمت افتادند و نه به خرج!مسیج که می صرفد ، به دلیل شرایط شبه کودتایی کشور 10-12 روزی می شود که دچار انسداد جزیی است(!) و تماس هم که اصلا حرفشو نزن!ثابتها گرفتارند و خیل ایرانسلی های عزیز شارژشان برای سایر متعلقان و دوستان عزیزتر ، واجبتر!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما بدبختی اش هم ازین رو که این دل صاب مرده تشنه محبت کم اعتماد به نفس متوقع و این قلب شیشه ای که جز مهر دوستان و عشق یاران چیزی جز آهی سرد که بتوان با ناله سودا کرد در چنته ندارد، زمانی که جسمی همیشه همراه،لرزان و آهنگان خبر از اراده یکی از آدمهای فوق الذکر برای ارتباط می دهد از شوقی که علتش چندان هم پر واضح نیست قلبش عاشقانه و عارفانه تپیدن آغاز کرده می رود تا رگهای سرخ و سیاهی که عین کنه بهش چسبیده اند و هر ثانیه ازش می خواهند مایع گرم و سرخی را به سراسر جسم خاکی پمپاژ کند،پاره کرده همینجور داغ و قرمز مثل عکس روی کارت پستالهای دخترهای دبیرستانی خود را به شخص مورد نظر عرضه کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دست خود آدم هم نیست اصلا یک نیاز است البته!هر چند که انسان بخواهد بی تفاوتی پیشه ساخته بی خیالی طی کند انتظاری زرد قلب مذکور را تا نهایت شب در بیم و امید نگه می دارد تا بارقه های ناامیدی اندک اندک در دل سو سو زده و بذر یأس در اندیشه مبدل به درخت تناور اندوه شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حال من و 21 سال.نمی دانم باید به خود چه بگویم:ای که 21 رفت و در خوابی،مگر این چند روزه دریابی و یا از &lt;BR&gt;خواهرم بخواهم موزیک خوشحالHappy birth do you را بگذارد!تنها حسنش در اینست که این یک سوال هم به خیل نمی دانم های دیگر افزوده شد.7670 روز و شب از سر گذراندم تا بتوانم در هر کدام لحظه ای آسوده و شاد باشم.ارزشش را داشت آیا؟واقعا؟&lt;/P&gt;&lt;BR&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;حکایت&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیرمردی را عمری دراز رفته دندانها همه در دهان بشکسته و موها ریخته جوانی وی را گفت پیرمرد چند سالت باشد؟پاسخ داد:4 سال!جوان بخندید و وی را این حالت پیش آمد که وی را کهولت سن تأثیر جنون کرده است!پیرمرد چون این حالت از جوان بدید گفت:از این 90 سال تنها 4 سال زیسته ام و باقی همه زنده بوده ام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا هم سوال اینست:نمی دانم زندگانیم ما یا که زندگی کنندگانیم!&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;تقدیم به ندای آزادی و دمکراسی خواهی&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;چشمی خیره و زبانی ساکت با بلندترین فریادها&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: left&quot; align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;&lt;IMG height=240 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://delshodeha.persiangig.com/PDVD_003.JPG&quot; width=362 align=baseline border=0&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: left&quot; align=center&gt;&lt;STRONG&gt;او با چشمان باز جان داد و مرد،وای بر ما که با چشمان بسته زندگی می کنیم!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: left&quot; align=center&gt;&lt;STRONG&gt;ما او را نمی شناختیمش!اتفاقا حالا در ذهن میلیونها آدم زنده شد و زنده هم خواهد ماند...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: left&quot; align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 26 Jun 2009 17:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=delshodeh&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>delshodeh</dc:creator>
<guid>http://delshodeh.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>توصیه های یک روانپریش به خود!</title>
<link>http://delshodeh.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>خيلي راحت و بي رودربايستي كه با خودم فكر مي كنم به اين نتيجه مي رسم كه بايد ازين حصار و پيله غم و غصه روشنفكري فلسفي كه دور خودم چيده و تنيده بودم رها بشم.اون زنداني و اون كرم بايد آزاد بشه چون چاره اي غير اين نداره و الا بايد كه غزل خداحافظي رو با خودش بخونه. تمام سردردها و مشكلات جسمي و روحيم نتيجه اين فكرهاي ابلهانه در مورد امور كائناته كه داره مثل خوره منو مي خوره.درخت تناوري شدم به طول دو متر كه يه موريانه خفيف و ضعيف به خودش جرأت داده اون رو از داخل تهي و نابود كنه.يكي نيست بهت بگه پسره لَوَره ي خل اين دنياي به اين گندگي از اولش همين بوده كه هست و هميشه يه عده كم جمعيت بيكار مثل تو داشتند الكي حرص و جوش اونهايي كه همفكرش نبودند رو می خوردند عوضش  اكثريت در كمال تندرستي مست از خريت خويش  اونها رو نظاره مي كردند و احيانا تو دلشون بهشون مي خنديدند.چون كه خريت،تنبلي،تعصب،كج بيني و كج انديشي تو وجودشون نهادينه شده و كورسو اميدي هم براي ايجاد تحول در چنين جوامعی جون به جونشم كه بكني قابل تصور نيست كه نيست. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عزيز جان!صحبت امروز و ديروز كه نيست...ملت (البته اكثريت قاطعشون!)از همون وقتي كه عوراتشون را با برگ درختان موز و نارگيل مي پوشوندند تا همين الانه كه خيلي متمدنانه كت و شلوار از هيكلشون آويزون مي كنن و باكلاس غذا مي خورند و با كلاس با هم حرف مي زنند و چه و چه، اساسا زياد دل و دماغ تفكر و جهانبيني، هستي شناختي و اين شر و ورها رو نداشتند.كرورها كرور، هزارها هزار سرشون رو مي انداختند پايين بي شرمانه از پايين تنه مادراشون با يه صداي انكرالاصواتي ورودشون رو به اين جنگل مولا  اعلام مي كردند و يه مشت خوشحال ديگه هم كه به خيال اينكه اين ذليل مرده قراره چه گلي به سر عالم بزنه وچه گره كوري رو از مسائل لاينحل جهان حل كنه تا يه هفته هي مي رن و ميان و همينجوري كلي برا خودشون الكي خوشن جماعت الكي خوش!خب البته چكار كنن بنده خداها.تفريح دارند كه ندارند،زندگي سگي ندارند كه دارند!...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آره همينجوري طي گذر اعصار ميلياردها آدمي زاده، زاده شدند و زائوندند و همينجوري اين سيكل ادامه پيدا كرد.صبحشون را روز و شبشون رو صبح...يه شصت هفتاد سالي اگه خوش شانس بودند و بعد هم خلاص.آخر فيلم رو هم كه خيام كه طفلك مرتد  سرش خيلي تو كار بود حدس زده:از رو سنگ قبر طرف يه گلي درمياد و يك پسر عاشق پيشه اون رو مي چينه و به دختره مي ده ،به سلامتي بينشون علقه زوجيت حكمفرما مي شه و بستر گرم عشقي و... يه بدبخت آويزون،سرگردون ديگه و همينجوري جلو رفتن اين سيكل الي ماشاءالله!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا اين جماعت سرگردون آويخته،آويزون چيكار باس بكنن؟!بالاخره يه اعتقادي،يه ايدئولوژيي كوفتي زهرماري. در راستاي شعار فخيمه (زندگي بدون عقيده هرگز- تقليد ميمون وار حتما!)اما هيهات كه محل مورد نظر گشاد است و راه دور و دراز و سنگلاخي! حال تكليف (شرعي و ملي!) چيست؟ بله.سرت سلامت!حاضري خوري از جماعتي نظريه پرداز كه از حدود سه چهارهزار سال پيش از ميلاد يه متفكر ديگه (كه بدون بابا دنيا اومدنش در آنزمان از عجايب و نوادر روزگار بشمار ميرفت چرا كه والده خانوم سمبل پاكي و بكارت بودند.حال شما پيدا كنيد پرتقال فروش را!)تا همين الان سخت مشغول نظريه پردازي و تدوين برنامه و سبك زندگي شاينده اي براي ابناي بشر از آدم تا خاتم و از اول تا آخر (از لحظه انعقاد نطفه تا لحظات شيرين سلب علائم حياتي از جسم و حتي پس از آن در سكرات برزخ و دوزخ و جنت و همينجور خط رو بگير برو تا آخرش)بودند و احيانا اگر مخ اين متفكران بيشتر تفكر مي كرد مي افتادند تو كار نون و آبدار ثبت يه سلسله اي،طريقه¬اي،مكتبي و النهايه از اين قبل هوادارايي،طرفدارايي،رياستي،حكومتي و...&lt;STRONG&gt;قدرتي&lt;/STRONG&gt;!(چقدر اشتها برانگيزه اين آخريه!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جان برادر!قصه غريبي است اين حكايت موجود دو پا!علماي ريش و سبيل دار بسياري جووني شون رو گذاشتند سر غواصي در اين بحاري كه هيچ عمق سنجي قادر به تشخيص متر و معيار درجه عمقشون نيست و دست آخرم جوونمرگ شدند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داداش جون! از سرنوشت آن عزيزان سفر كرده كه صد قافله دل همرهشان است عبرتي گرفته لعنتي از اقعار و اعماق جان نثار قلب پليد سياه آلوده و چركين ابليس شيطان صفت كه 6000 سال است تصميم به فريب وجودت نموده(از زندگاني وي قبل از اين دوران و اينكه كدام گوري بوده و انسانهاي ما قبل آن زمان را كدام پليد ديگري مي فريفته اطلاع دقيق و متقني در دست نيست) و مانند هزارها ميليارد ديگر مث بچه آدم بشين زندگيتو بكن!  &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;IMG height=300 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i14.tinypic.com/6382jv5.jpg&quot; width=386 align=baseline border=2&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;قومي متفكرند در مذهب و دين/ قومي به گمان فتاده در راه يقين/مي‌ترسم از آنكه بانگ آيد روزي/ كي بي‌خبران راه نه آن‌ست و نه اين!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 29 May 2009 15:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=delshodeh&amp;postid=34</comments>
<dc:creator>delshodeh</dc:creator>
<guid>http://delshodeh.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>با تو سخن می گویم!</title>
<link>http://delshodeh.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 300px; HEIGHT: 287px&quot; height=311 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://blog-static.excite.eu/it/blogs/chatnoir/share/img/Rain_Window.jpg&quot; width=360 align=baseline border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;اشک رازيست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;لبخند رازيست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;عشق رازيست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;اشک آن شب لبخند عشقم بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;قصه نيستم که بگويي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;نغمه نيستم که بخواني&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;صدا نيستم که بشنوي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;يا چيزي چنان که ببيني&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;يا چيزي چنان که بداني...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;من درد مشترکم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;مرا فرياد کن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;درخت با جنگل سخن مي گويد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;علف با صحرا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;ستاره با کهکشان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;و من با تو سخن مي گويم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;نامت را به من بگو&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;دستت را به من بده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;حرفت را به من بگو&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;قلبت را به من بده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;من ريشه هاي ترا دريافته ام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;با لبانت براي همه لبها سخن گفته ام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;و دست هايت با دستان من آشناست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;در خلوت روشن با تو گريسته ام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;براي خاطر زندگان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;و در گورستان تاريک با تو خوانده ام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;زيباترين سرودها را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;زيرا که مردگان اين سال&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;عاشق ترين زندگان بودند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;دستت را به من بده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;دست هاي تو با من آشناست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;اي دير يافته با تو سخن مي گويم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;بسان ابر که با توفان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;بسان علف که با صحرا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;بسان باران که با دريا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;بسان پرنده که با بهار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;بسان درخت که با جنگل سخن مي گويد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;زيرا که من&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;ريشه هاي تو را دريافته ام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;زيرا که صداي من&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;با صداي تو آشناست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;عشق عمومی٬ هوای تازه٬ احمد شاملو&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;تقدیم به&lt;FONT size=3&gt; ط&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 04 May 2009 06:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=delshodeh&amp;postid=33</comments>
<dc:creator>delshodeh</dc:creator>
<guid>http://delshodeh.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
