صبح ساعت۳۰/۵ از خواب بيدار شدن،،ديدن قيافه داغون از خواب در آينه،پاشيدن مشتي آب سرد روي اين قيافه جمع شده كه نتيجه ديدن يكسري خزعبلات و اراجيف است كه نمي دانم مي شود بهش خواب گفت يا نه؟با عجله و هول هولكي يك چيزي خوردن(شايد صبحانه؟!)،تقلا براي رسيدن به ايستگاه تاكسي كه مبادا متروي سريع السير عزيز ساعت ۴۰/۶از كف برود،اگر اتفاق غير مترقبه اي رخ نداد رأس شش و نيم توي ايستگاه منتظر اين تكه آهني گنده دوست داشتني كه در صورت نبودش معلوم نبود چه بلاها كه سرمان نمي آمد،به محض ايستادن قطار بدنهايي كه همه يكي مي شوند (از فرط چسبيدن به هم) و وارد آمدن نيرويي برابر n اسب بخار(دانشمندان هنوز موفق نشده اند مقدار دقيق اين نيروي طبيعي را كشف كنند.شما حساب كنيد نيروي 60مرد آماده به كار!)به بدن نحيف و رنجور كه البته تمريني براي برنامه شب اول قبر است،آرامش قلبي هنگام گير آوردن تكه اي جاي ناقابل براي نشستن!حركت قطار،سكوت و گاهي اوقات درگيري لفظي يكي با ديگري و تحمل چهره هاي خسته،خواب آلود و نالان مرداني كه مثلا قرار است صبح روز كاريشان را شروع كنند،رسيدن به آريا شهر(صادقيه فعلي!)و كوشش براي رسيدن به اتوبوس پونك - چهارديواري،بعد از اينهمه مكافات رسيدن به مهد علم و دانش و فضل و ادب و هنر و علم و فرهنگ(نام دانشگاهمان!) و... (خلاصه هر چي بگم كم گفتم!) و حضور در كلاس و ديدن قيافه همكلاسيهاي شاد و خوشحال،پرسيدن چند تا سؤال الكي پلكي از حضرت استاد و كثيف كردن چند برگ از كلاسور زيباي پاپكو،به وقت ناهار خوردن معجوني مركب از گوشت حيوانات اهلي و وحشي بلاد استراليا و برزيل كه قبل از رسيدن به دهان مبارك مدتي اندك(چيزي حدود 6،7 سال) در سردخانه های کشورهای فوق الذکر به خواب لطیف زمستانی رفته بودند و ماده اي سفيد دانه دانه كه ما را به ياد گياهي به نام برنج كه در قديم مي خورديم مي اندازد كه ديگر نسلش منقرض شده است،مست و كيفور از خلاصي از جنگ روده هاي بزرگ و كوچك دوباره به كلاس رفتن تا ساعت 6 عصر و بازگشت به منزل به همان كيفيتي كه ذكرش رفت به اضافه گذاشتن يك كورس دوي سرعت با مسافرین محترم و متشخص مترو! در گلشهر براي جا نماندن از ماشيني كه به سمت منزل مي رود،بازگشت به خانه (سراي مهر!!)،ديدن تصاويري بي سر وته از جعبه جادويي،خواندن چند مجله و كتاب به صورت كاملا بي هدف،با كامپيوتر ور رفتن و گوش دادن به چند ترك موسيقي و شام ، رختخواب ، تاريكي ، راديوي فرهنگ ، صداي شجريان، سكوت، خواب،فردا و فرداها و ....
درد بگیری!یک فحش که کاش آرزوی خیرمان بود برای هم!من هم مثل هر آدم دیگه!اما دوست دارم همیشه از زاویه ای بسته و غیر متعارف به مسائل نگاه کنم.می خواین اسمشو بذارین روشنفکری و حاکمیت عقل یا هر چیز دیگه! هر چه که به ذهنم خطور کند و ارزشی برای بازگو داشته باشد به شرطی که احساس کنم می تواند دردی از دردهای ناتمام این ملت را بیان کند می نویسم.کاش روزی برسد همه دردمند شویم!!