| زیاد عادت ندارم و مورد پسندم هم نیست که یادواره اشخاصی که به تازگی به دیار نیستی و چه می دونم باقی کوچ می کنند را کتبا و شفاها برگزار کنم اما نامهایی هستند که به ترک عادت٬ دعوتت می کنند.
مثل مردی که شبهای تار بیدلی ات با صدای سنتورش در آستان جانان و قاصدک و سه تارش در سر عشق و آهنگهایش در دود عود و جان عشاق و بیداد و نوا (مرکب خوانی) چه آسان به آرامشی عجیب و خوابی طلایی می رسید.به وقت مصاحبه با رادیو خود را طلبه اول راه و گیج و کم استعداد خواند٬ خود را کوچک کرد اما عجیب٬ بزرگ و بزرگتر شد...
قاصدکی از باغمان آرام٬ آرام و چه زود٬ پر کشید٬اوج گرفت و رفت تا برای پدرانش عطار و خیام ٬ خبرهایی نه چندان خوش از دیارشان ببرد...

|