دقیقا یک هفته پیش بود که با خانواده به مسافرت دور و درازی رفتیم٬همراه با خانواده دایی و خاله و همسایه شان.از جاده چالوس به جایی در نزدیکی شهر چالوس به نام کلار آباد رفتیم.ساحل زیبایی که یک شب در آن ماندیم.

روز بعد از رامسر و زیباکنار گذشتیم و به بندر کیاشهر رسیدیم.پارک جنگلی بسیار زیبایی دارد.مناظری می بینی که واقعا شگفت زده ات می کند.کمی بعد از پارک به طول یک کیلومتر پل چوبی بسیار زیبایی است که به دریا می رسد!
![]()
بعد از یک شب در آنجا ماندن از خاله و همسایه شان جدا شدیم چرا که ما قصد دیار آذربایجان کرده بودیم و آنها به همان گیلان و مازندران بسنده بودند.در بندر آستارا توقف کوتاهی داشتیم و از گردنه بسیار زیبای حیران قدم به اردبیل گذاشتیم.گردنه ای که به حق انسان را مات و حیران می کند. به قول انوری شاعر:
دهد لطافت طبع تو بحر را حیرت
کند شمایل حلم تو کوه را حیران

بعد از اینکه وارد اردبیل شدیم به پدر توصیه کردم که به دریاچه شورابیل برویم.من قبلا این دریاچه را از تلویزیون دیده و وصفش را شنیده بودم.بسیار زیبا و معرکه بود.در کنار آن پارک زیبایی ساخته اند و ماشینهای عروس شهر اردبیل به خاطر ویو و منظره زیبای آن پیوسته از آنجا گذر می کنند.جو بسیار شادی در آنجا حاکم بود.البته شاید در عکس این منظره به خوبی دیده نشود.باید آنجا بود و دید...

شب بسیار سرد و سختی را در آنجا گذراندیم.تا به حال در تابستان باد به این سوزناکی ندیده بودم خصوصا تابستان امسال که از فرط گرما در حد فاجعه بود به همین خاطر ما از کرج خیلی ریلکس و باز آمده بودیم و انتظار چنین سرمایی را نداشتیم.فردایش به سمت سرعین رفتیم.شهر کوچک زیبایی در دل طبیعت که به چشمه های آبگرمش در دنیا معروفست و در فاصله ۳۰ کیلومتری اردبیل قرار دارد.خاطره خوشی که از سفر سال قبل داشتم کاملا از بین رفت چرا که به علت تعطیلات آخر هفته شهر بسیار شلوغ بود و اصلا جایی را برای اسکان گیر نیاوردیم.برای صرف نهار به سفره خانه سنتی رفتیم و یک دیزی چرب آنجا زدیم که من زیاد نتوانستم از آن بخورم به علت بالا بودن دز پیه و چربی گوسفندی اش!در سفره خانه با دو جهانگرد اتریشی آشنا شدم.یک پسر و دختر که آخر نفهمیدم نسبتشان چیست.اسم پسره اشتفان بود و گپ کوتاهی با هم زدیم.یک لیوان لیموناد برایشان ریختم و آنها هم بی تعارف و بدون ترس یهو سر کشیدندش!حیف که به علت تمام شدن شارژ موبایلم نتوانستم با آنها عکس بگیرم.
ظهر هنگام بود که از سرعین خارج شدیم و بعد از گذشتن از سراب و بستان آباد یا به قول آذری ها بستان آوا به تبریز رسیدیم.احساس خاصی نسبت به این شهر دارم.این احساس در تمام همزبانهایمان صادق است.شهری که پایتخت همیشگی ما آذری زبان هاست و از کوچه کوچه اش بوی خون و خاطره و حماسه می آید.حال شهری است مدرن با عمارات عالیه٬هوایی به غایت نظیف و مردمانی به نهایت لطیف و شریف... به ائل گلی رفتیم و شب آنجا ماندیم.متأسفانه هوای تبریز هم شباهنگام به سردی می زد اما دیدن مردمانی که در اطراف ائل گلی به قصد گردش شبانه در حرکت بودند و همه همزبان و همدل بدجوری احساس گرمی را به رگهایت تزریق می کرد.فردایش هم به مقبره الشعرا رفتیم.یه مزار شهریار شهر عشق دیر آشنایی که همیشه در ذهنم زنده و جاوید است.


مقبره الشعراء


مطرب ز شهناز شوری عیان کن٬آهنگ آذربایجان کن
بر خاک تبریز اشکی فرو ریز از فتنه گردون فغان کن از دیده سیل خون روان کن
اي قبله آزادگان، وي خاك آذر بادگان
فرخنده باد ايام تو،كز نام تو
آشفته خاطر دشمن دون شد(عارف قزوینی)
زمانی دشمنان ایران از شنیدن نام آذربایجان نیز واهمه داشتند و همو بود که این سامان را پاینده داشت با انقلابهایش٬ اعتراضها و اعتصابهایش...صد سال بیش نگذشته است!این کوچه ها هنوز از غرش صدای ستارخان ها و حیدرعمواوغلی ها و شیخ محمد خیابانی ها و ثقه الاسلام ها خاطره ها در سینه دارند...
بعد از تبریز به میانه و از آنجا به زنجان رفتیم.به بوستان ملت این شهر رفتیم و شب هم آنجا ماندیم.از زنجان اصلا خوشم نیامد.نمی دانم!شاید به این دلیل که آن را با تبریز مقایسه کردم اما واقعا شهر زیبا و تمیزی نبود و من هم از نحوه گویش مردمش بدم می آید و معتقدم که به زبان شیرین و رسای آذری آسیب رسانده اند و از لحاظ فرهنگی کمی فقیرند!البته این به همه عمومیت پیدا نمی کند.از آنجا به قزوین و از قزوین به کرج برگشتیم.سفری که ۵ روز به درازا کشید.
در کل سفر بسیار پرباری بود.سفری که از مازندران و گیلان شروع شد و در آذربایجان به اوج خود رسید.
این سفر مرا بدین فکر انداخت که ما در این شهرهای بزرگ فقط داریم ادای زندگی در می آوریم.آدمها با ظاهر مرده و تکیده در تاکسی کنارت می نشینند و همچون روبوت تنظیم و کوک می شوند تا زنده بمانند و زندگی نکنند.که حیات هنر نیست و مردن و شهادت هنر است! زندگی این جهانی به پشیزی نمی ارزد و از این صحبتها...اما در گوشه هایی دیگر از این آب و خاک غمناک هموطنانت دارند زندگی می کنند.بی خیال و شاد کار خودشان را می کنند...
در آشیان چون ببینی آزار
چرا سفر نکنی چو کبوتر طیار؟ (سعدی)
شعار این دوره هم شعاری بس زیبا و دل انگیز است:
ONE WORLD-ONE DREAM
یک دنیا-یک رویا
یک نکته:نمی دانم چطور کلمه بی جینگ در فارسی به پکن تبدیل شده است؟!
این روزها همه می میرند.
کسی نه زاده می شود
کسی نه عروس
هم آنکه دشنه می زند هم آنکه دشنه می خورد
این روزها همه کس همه چیز
قبل از میلادش میمیرد
لاشخور ها هم می میرند
اگر نه از مرگ از سیری می میرند
هم دوست هم نارفیق
این روزها مرگ هم می میرد
(قسمتی از شعر دوست عزیزم مسعود)
۱-چند روزی بود با خودم کلنجار می رفتم برای نوشتن این پست که نکند حق مطلب به خوبی ادا نشود.پنجشنبه شب بود که با دوستم یوسف در امامزاده محمد (کرج) بودیم و صحبت به سریالهای نوستالژیک زمان کودکی رسید.من هم از روزی روزگاری گفتم و اینکه یکبار در میلاد یکی از امامان گفتند دو قسمتش را پخش می کنیم و کل اهالی خانواده جلوی تلویزیون سیاه سفید خانواده بال درآوردیم.از بازیهای درخشان محمود پاک نیت٬محمد فیلی٬ژاله علو.دیالوگهای قوی٬موسیقی محشر و خسرو...
خسرو شکیبایی برای من چیزی فراتر از یک بازیگر بود.(هنوز به استفاده از لفظ بود عادت نکرده ام!)حرکات و سکناتش٬نگاهش٬صدای بم دلپذیرش همه و همه برایم رنگی از آشنایی به همراه داشت.انگار نه انگار که او را اصلا از نزدیک ندیده ام.یک نوع ارتباط روحی و ذهنی.گویا دست اجل تحمل این ارتباط را نداشت که درست فردایش ازم گرفت.از طریق یک مسیج لعنتی خبردار شدم و بی برو برگرد دیگران را در غم خود شریک ساختم.
۲-در عرض بلوار بهشتی می گذشتم که ناگهان دیدن یک پوستر تبلیغاتی نظرم را به خود جلب کرد.با اینکه هوا گرم بود و من هم به دلیل فوت خسرو حسابی تو لک بودم اما دیدن این منظره هم چند دقیقه ای به خنده ام واداشت هم به تفکر.کسانی که مثل من متولد نیمه دهه ۶۰ و یا قبل از آن باشند خاطرشان هست که مجموعه ای در اندکی برنامه های آن موقع پخش می شد به نام عبدلی و اوستا که حکایت یک شاگرد و استادش را برایمان روایت می کرد.برنامه ای بسیار ضعیف و بی نمک که قرار بود ما را بخنداند که البته به دلیل کمبود شبکه و برنامه دست بر قضا مخاطبان زیادی داشت و بچه ها در مدرسه ادای آنها را در می آوردند.حالا این جناب عبدلی!با نام استاد(!) جواد انصافی دعوت کرده بود که مردم بیایید دارم آموزش کارگردانی و بازیگری و نمایشنامه نویسی و ... (اوه چقدر تخصص!) دارم می دهم.احتمالا آنهایی هم که فکر می کنند پول چرک کف دست است حتما در این کلاسها شرکت خواهند کرد و ... .چند دقیقه ای فکر کردم به جایگاه اندیشه٬فرهنگ و هنر که چقدر در این مملکت لق لقو و باری به هر جهت شده است.
در آخر می خواهم به خسرو بگویم از ته دل:
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد




دانلود کنید:نمایی از روزی روزگاری با بازی روانشاد خسرو شکیبایی


